9/17/09

< 33 >

من عملا همه ی انواع خندیدن را تجربه کرده ام، به قهقهه و به خاموشی، جسمانی و عقلانی. اما خنده هرگز به مرکز وجود من راهی نیافته است. من به نسلی تعلق دارم که خنده برایش همواره متضمن کنایه، تلخی و یا یاس بوده است. خنده ی معمول، خنده به خاطر خندیدن، شادمانه و بی دغدغه و دستکاری با مزه ی کلمات، برای ما همچون چیزی دوردست و رشک برانگیز، به نظر میرسد


نمایشنامه ی پلیس، اسلاومیر مروژک