یک بار در بلوار هالیوود زنی را دیدم که بعد از مصرف مواد مخدر، شب را با یک موش اسباب بازی در کافه یی صبح کرد. یا یک سلمانی مخصوص سگ های کوچک که آن را در یک شو تلویزیونی دیدم و از این همه صرف پول و زمان، به حیرت افتادم. اینها را وارد فیلم کردم تا همان تعجب را ایجاد کنند. با والدو سالت در خیابان های نیویورک پرسه میزدیم. چیزهایی می دیدیم که مشابهش را در انگلستان ندیده بودم. آنجا همه چیز پشت دیوار ها و توی خانه بود... ولی اینجا، فساد و آراستگی، هر دو در کنار هم به آشکارترین شکل ممکن در هر پیاده رویی دیده میشد. آدم هایی را میدیدم که با خودشان حرف میزدند یا کسانی که سعی میکردند بیخود و بی جهت با هرکسی که سر راهشان قرار میگرفت، صمیمی شوند و او را دوست خود بخوانند. یک بار زنی را دیدم که ناگهان و با عصبانیت تمام از ماشین در حال حرکت شوهرش بیرون پرید، فقط چون مرد با او بد حرف زده بود
Subscribe to:
Posts (Atom)