جلوی من الان یه نامه س به تاریخ چهارده دسامبر هزار و هشتصد و نود و چهار. بابام تو این نامه نوشته: " من کشته مرده ی این نیستم که خودمو قربونی ایده های سرخرمن حضرات عالیه کنم. بالعکس، وقتی فکرش رو میکنم دلم از همین الان به حال پسرم مسوزه که یه روزی بایست رُل مدافع سرزمین آبا و اجدادی رو بازی کنه. اگه نویسنده بودم میزدم رو دست خانوم سوتنر، کتابی به مراتب بهتر علیه جنگ می نوشتم. هرچی که باشه جنگ در نهایت یعنی آدم کشی مجاز. وقتی آدمایی که راس کارن، گیر میکنن و دیگه نمیدونن چه سیاستی رو پیاده کنن و مشکلات اقتصادی رو چه جوری حل کنن، از پشت پستو عروسک میهن پرستی رو در می آرن. کفش و کلاهش هم می کنن تا مترسکشون جور ِ جور شه: آخه مترسک میهن پرستی یه پاپوش به اسم دشمن ِ خونی و یه سرپوش به اسم شهامت طلبی لازم داره. معلومم هست که بعدش همه شون میگن راهشون راه حقه و پای خداهاشونو میکشن وسط. آخر سر هم این پدرا و مادرا و بچه های از دنیا بی خبرن که بایست تاوان جنگ رو بدن. جنای آقای ارتشبد هفت تا مدال و یک ملک اربابی میگیره، اون وقت بازمانده های بینوای کشته ها اگه سه مارک ماهونه ای که بابت از دست دادن باباشون میگیرن نباشه، کارشون ساخته س. بابت پسرا هم پولی به کسی نمیدن. اونا مجانی ان." ـ
بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن، کورت توخولسکی، نشر افراز