هیتلر هم با انتخابات به قدرت رسیده بود. در بخش شرقی آلمان اما با نگاهی ابزاری و کوته بینانه بین فریبکار و فریب خورده تفاوت گذاشتند و نشان دادند که کاپیتالیست ها فریبکار بودند و کارگران فریب خورده. به این ترتیب مسئله مسئولیت مشترک در به قدرت رسیدن هیتلر و اعمال جنایت هایش تبدیل شد به مسئله ای طبقاتی، که دلایلش هم در منافع اقتصادی نهفته بود. طرز تفکرهای مبتنی بر خودکامگی، رفتارهای پدرسالارانه و ارباب رعیتی مورد تردید قرار نگرفتند. برعکس، دولت سوسیالیستی به این خصوصیات به عنوان خصیصه مثبت پروسی نگاه میکرد. در روابط اقتصادی انقلابی به وجود آمده بود، اما از بیرون، توسط ارتش سرخ، توسط اتحاد شوروی. انقلاب فرهنگی همراه کننده دگرگونی های افتصادی اتفاق نیفتاد، به عبارت دیگر هیچ طغیانی علیه شیوه های زندگی نسل پدران مقصر به وقوع نپیوست. هیچ شکلی از اشکال زندگی در کنار هم آزمایش نشد، هیچ گونه رابطه آزاد بین جنیست ها ایجاد نشد، هیچ آموزشی در زمینه توانابی نقد ساختار قدرت دولتی، هیچ نوع آزادی عقیده، کمترین نشانی از اصل دموکراسی مشارکت در تعیین سرنوشت، حتی یکی سازمان اجتماعی غیروابسته وجود نداشت. در چارچوب این سیاست هر میخانه ای که مالک خصوصی داشت به عنوان کانون احتمالی نا آرامی ها تلقی میشد، دستگاههای تکثیر به عنوان عوامل بالقوه بی ثباتی نظام ممنوع شدند، ماشین حساب های جیبی مورد تردید قرار گرفت، چون با این ماشین ها میشد صحت آمار همواره موفقیت آمیز تولیدات را نفی کرد. نقد این روند حتی از سر دلسوزی، به عنوان تاثیر ایدئولوژی غرب، ایدئولوژی آمریکا، ایدئولوژی کاپیتالیسم، رد میشد
مثلا، برادرم، اووِه تیم، نشر افق