زود باش کیف پولت را رد کن این جا! نمیخواستم بدهم اما طرف قیافه اش چنان زار بود که کمی تردید کردم.
زود باش ببینم.
اگر هفت تیر تخت سینه ام نگذاشته بود شاید با او راه می آمدم. در عوض دست بردم به پشتم و تپانجه ی بارتایی پلیس را که به کمرم میبستم به یک ضرب بیرون کشیدم. تنها کاری که کردم شلیک گلوله ای به ماتحت خودم بود و بعد به زانو افتادم. از خنده روده بر شد و کیف پولم را از جیب عقبم بیرون آورد و پنجاه چوب برداشت. حالا صبر کن بچه های کلانتری بشنوند. چه شود.
زود باش ببینم.
اگر هفت تیر تخت سینه ام نگذاشته بود شاید با او راه می آمدم. در عوض دست بردم به پشتم و تپانجه ی بارتایی پلیس را که به کمرم میبستم به یک ضرب بیرون کشیدم. تنها کاری که کردم شلیک گلوله ای به ماتحت خودم بود و بعد به زانو افتادم. از خنده روده بر شد و کیف پولم را از جیب عقبم بیرون آورد و پنجاه چوب برداشت. حالا صبر کن بچه های کلانتری بشنوند. چه شود.
گلوله - مجموعه داستان های مینیمال -، ترجمه ی اسدالله امرایی، نشر مشکی