8/16/10

< 74 >

زود باش کیف پولت را رد کن این جا! نمیخواستم بدهم اما طرف قیافه اش چنان زار بود که کمی تردید کردم.
زود باش ببینم.‏
اگر هفت تیر تخت سینه ام نگذاشته بود شاید با او راه می آمدم. در عوض دست بردم به پشتم و تپانجه ی بارتایی پلیس را که به کمرم میبستم به یک ضرب بیرون کشیدم. تنها کاری که کردم شلیک گلوله ای به ماتحت خودم بود و بعد به زانو افتادم. از خنده روده بر شد و کیف پولم را از جیب عقبم بیرون آورد و پنجاه چوب برداشت. حالا صبر کن بچه های کلانتری بشنوند. چه شود.‏



گلوله - مجموعه داستان های مینیمال -، ترجمه ی اسدالله امرایی، نشر مشکی